سلام

یک داستانی هست در رابطه با فردی که با کلک داماد بیل گیتس ثروتمند شد!

البته پدر اون فرد مسبب این امر خیره!

 نمی دونم نویسنده اش کیه فقط بدونید که واقعی نیستااااا

 

 

 

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی!

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است!

پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است. smileys 

  پدر به نزد بیل گیتس می رود

 

 

 

*************

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم!

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است!

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است.

 

**************

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود!

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم.

مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد.

 

 و معامله به این ترتیب انجام می شود!

 

-----------------

 

جمعه 23 5 1388

 

 کاش میشد همدلی را قاب کرد 

ساکنان شهر غم را خواب کرد

 کاش میشد نور چشمان تورا 

جانشین ثابت مهتاب کرد

 

 

 زندگی شراب تلخیست که همه ی ما محکوم به نوشیدن ان هستیم پس  

 مینوشیم به یاد و سلامتی انهایی که دوستشان داریم.

 

 

 

 

عشق هَلی تِرشی نیه که تَه وره نَمِک بَزِنی

 عشق لَوه دِله غِذا نیه که تَه وِره ناخونِک بَزِنی 

عشق وِه هَسته که مِن تِرِه گِمه آی لاو یو...!

 

 

   

 

ترجمه از زبان خودمون به فارسی: 

عشق ترشی الوچه نیست که ته اونو نمک بزنی

 عشق غذای تو قابلمه نیست که تهشو ناخونک بزنی 

عشق اینه که من به تو میگم ای لاو یو

 

 

دوشنبه 21 11 1387

 

 

 اگرتلخی،اگرشیرین،اگرشور

 

  تویی درکشوردل امپراتور

  مرا بالاببرتا اوج چشمت

  عصایم شدسفیدو دیده ام کور

  سلیمانی،سلیمانی،سلیمان

  منم موری،‌منم موری،منم مور

   ترامن خوشه خوشه دوست دارم

   گذرکن از گلویم آب انگور

 

   مهدی مرتضوی   

--------------------

 

نامربوط ولی بانمک==»

دوشنبه 21 11 1387
X